تبليغاتX
نگهبان سکوت







+ نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط نگهبان سکوت |


 تقديم به تمام مادران دنيا 

نميدونم اين چه عادت بدي که ما هميشه روز مادر به ياد خوبي هاي مادرمان مي افتيم؟!
من خودم به شخصه خيلي به درستي حق فرزندي را برای مادرم ادا نکردم و بعضي موقع ها که به گذشته برميگردم ،از خودم خجالت ميکشم...
سعي ميکنم از اين به بعد بيشتر در کنارش باشم چون ميدونم الان تنها همکلامش من هستم .
اين متن (ترجمه شده) و زيبا را تقديم به مادرم مي کنم و فرياد ميزنم : 
مادر،هميشه دوستت دارم 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که  وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن  نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي! 
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که  تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره  و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ... 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم ... 


+ نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط نگهبان سکوت |


هیچ تا حالا این سوال براتون پیش اومده که اگه دو تا برادر یا دو تا خواهر بخوان به همدیگه فحش بدن ( البته به کس و کار همدیگه ) ، چه کسی رو هدف قرار می دن؟ مطمئنا نمی تونن به پدر ، مادر ، برادر یا خواهر همدیگه فحش بدن. چون اون فحش ، به خودشون هم برمی گرده. پس جواب سوال می شه : "عمه". درسته. به عمه همدیگه فحش می دن...

کلمه "عمه" در دستور زبان فارسی ، یه کلمه شناخته شده س. یه کلمه محبوب و پرکاربرد که آماج بیشترین محبتها قرار می گیره.

 

مثلا وقتی دو نفر به هم می رسن ، سریع یکی به دومی می گه : "فلانی سلام ، عمه ت چطوره؟" یا مثلا : "چطوری عمه ...". حالا البته خودتون می تونین جای ....." تو جمله قبلی ، کلمه دلخواهتون رو بذارین. ولی مطمئنا اون کلمه هر چی باشه ، نمی تونه کلمه دوست داشتنی ای باشه.

اگه بخوایم دنبال ریشه یابی کلمه "عمه" بریم ، به نکات جالبی برمی خوریم. کلمه "عمه" از سه حرف تشکیل شده.
ع : عموم
م : مشکلات
ه : همگانی

نکته جالبتر در مورد کلمه "عمهاینه که این کلمه ، فقط در بین ایرانیا محبوب نیست. بد نیس بدونین که "عمه" جزو معدود چیزهاییه که ایرانیا و غیر ایرانیا در موردش با هم اختلاف نظر ندارن.

مثلا در داستان "جادوگر شهر اُز (OZ)" ، وقتی "دوروتی" و سگش دوباره به خونه برمی گردن ، سگ دوروتی به حرف میاد و می گه : "هیچ دلم نمی خواد اینو بهت بگم دوروتی. اما جادوگر شهر اُز ، عمه ت بود..." و داستان با این جمله حکیمانه به پایان می رسه

اگه داستان جادوگر شهر اُز رو نمی دونین ، به آخر مطلب مراجعه کنین.)

"عمه" تنها موجودیه که بعد از گذشت قرن ها ، هنوز هم شکل اصلی خودشو حفظ کرده و با همون ظاهر و باطن همیشگی مونده

ظاهر "عمه" عموما به این شرحه:
یه کلاه مشکی منگوله دار ، یه ساریفان ( لباس یک سره ، شبیه به دشداشه عربها) مشکی ، شلوار مشکی ، چکمه های نوک تیز ، موهای زردی که از زیر کلاه بیرون زده و دندونهای زرد و نوکتیز.
اما ابزار دست عمه ها در طی این مدت تغییر کرده.(البته منظورم جادوگر نیستا)

قبلا عمه ها ، یه جارو دستشون می گرفتن ، که با اون پرواز می کردن. ولی ابزار دست عمه های امروزی فرق می کنه.

عمه های (خواهر شوهرهای) امروزی دیگه پیشرفت کردن و طبیعتا دیگه هیچ عروسی ، زیر قالی اتاقش ، قورباغه مرده پیدا نمی کنه. هیچ عروسی ، گوشه حیاط خونه ش گنجشک مرده ای نمی بینه که گردنش رو شکسته باشن ، یا مثلا عروسکی که تو قلبش ، سوزن فرو کرده باشن.

قبلا عمه ها ( خواهر شوهرها ) ، با باز و بسته کردن قیچی ، و برعکس کردن دمپایی و آبجوش ریختن توی حیاط خونه برادر و تازه عروس ، زندگی زن برادرشون رو بهم می زدن.

اما الان دیگه دوره این "جواطبازی ها گذشته. دیگه هیچ عمه ای ( خواهر شوهری ) تو غذای برادرش ، پیشاب ( پیش آبپسر نابالغ و ناخن مرده نمی ریزه. دیگه دوره آتیش زدن نخ کفن مرده و چال کردن دعا زیر درخت قبرسون گذشته. و خیلی مثالای دیگه...

امروزه روز عمه ها مدرن شدن و از روشهای مدرن استفاده می کنن.
مثلا جلوی برادرشون ، به زن داداششون می گن : " زن داداش ، البته تو شوهر داری و به من ربطی نداره. ولی وقتی یه زن شوهر دار می خواد تنهایی بره پیش یه دکتر مرد ، اینقدر آرایش نمی کنه(البته خانوم یعنی زن داداش در جواب میگه .. چطور آقا داداشت 10 تا دوست دختر داره بعدش من یه کرم به صورتم میزنم میگی آرایش میکنم...واقعا الان زنها تو جامه ما مظلوم واقع میشن.. (یه توضیح بی ربط... الان مردا خیلی گربه شدن....!!برداشت از کلمه گربه دلخواه است)

و بعد ، خیلی سریع از اتاق می ره بیرون خوب کم آورده دیگه کار دیگه ای نمیتونه بکنه

یا مثلا روی دیوار خونه جدید برادرش با زغال نقاشی می کشه و بعد جلوی برادرش ، به زن برادرش می گه : " زن داداش ، چقد بهت گفتم دیوارای خونه جدیدتون ، مث خونه قبلیه نیس که من بتونم نقاشیای بچه تون رو از دیوار پاک کنم؟ گفتی از رو تنبلی این حرفو می زنم. دیدی هر چی شستم پاک نشدن؟ البته به من مربوط نیست ؛ خونه خودتونه... "

یا مسائلی از این قبیل.

+ نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط نگهبان سکوت |


زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود 
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی 
ور نه از دور ببینی 
از قافله جا می مانی...


+ نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط نگهبان سکوت |


salam.khobi.yare ghadimi.midonam maha rozha satha dagheghahast ke ap nakarda.(sorry) hala omadam soal konam ; age chand sal ashagh bodi va be khater on khaili moghayat ha va .........az dast dadi hala hazari ya riske dige ba yanafar bada modatha az on majera ke gozashta ba in estesna ke taraf ashaghata risk koni bahash bashe?????
+ نوشته شده در سوم خرداد 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط نگهبان سکوت |


بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
تويي تويي هم کيش من، هم کيش من
تويي تويي هم خويش من، هم خويش من
هر جا روم با من روي، با من روي
هر منزلي محرم شوي، محرم شوي، محرم شوي
روز و شبم مونس تويي، مونس تويي
دام مرا خوش آهويي، خوش آهويي
اي شمع من بس روشني، بس روشني
در خانه ام چون روزني، چون روزني




+ نوشته شده در یکم اسفند 1386ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط نگهبان سکوت |


اگر عالم همه پر خار باشد ، دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بیکار گردد چرخ گردون ، جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق ، لطیف و خرم و عیار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق ، لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق تو هر جا شمع مرده است ، که او را صد هزار انوار باشد
شراب عاشقان در سینه جوشد ، حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند ، که مکر دلبران بسیار باشد
سوار عشق شو وز ره میندیش ، که اسب عشق بس قهار باشد

به یک حمله تو را منزل رساند ، اگر چه راه نا هموار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند ، اگر چه راه نا هموار باشد

اگر چه راه نا هموار باشد
قیصر امین پور
 
+ نوشته شده در یکم اسفند 1386ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط نگهبان سکوت |


خسته شدم از زندگی دلواپسی بی کسی
 بسته شده درها به روم اه خدای آسمون
من تو این دنیا شدم تنها ترین تنهای شب
 سهم من از دنیا شده گریه توی روز شب
 ای خدا تا کی کنم ناله کنم به درگاه ز غم
تا که بگیری جون من با یک دلی پر اه غم

خسته شدم خسته شدم
دنیا برام شده مثل قفس
 من هم زندونی بی هم نفس
 قلب من حرفی از عشق نزد
 چون که هیچ عشقی نبود تو قفس


خسته شدم از زندگی دلواپسی بی کسی
 بسته شده درها به روم اه خدای آسمون
من تو این دنیا شدم تنها ترین تنهای شب
 سهم من از دنیا شده گریه توی روز شب
 ای خدا تا کی کنم ناله کنم به درگاه ز غم
تا که بگیری جون من با یک دلی پر اه غم



+ نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط نگهبان سکوت |


سلام.....

 

هر چی خواستم این دفع بنویسم نشد..

 

یعنی حس نبود.....

 

اولا ممنون از نظرهاتون که برام میزارید...

 

دوم.یه مطلب از تو اینترنت پیدا کردم که خواندن ان فکر نکنم ضررنداشته باشه..

 

سوم..به نظر من خیلی جالبه...... ولنتاین که نزدیکه پس بخونید شاید یه کم >>  ایرانی باشیم!! << را که فراموش کردیم خیلی ها و جز چیزهای پوچ وغربی جاش را گرفته فایده داشته باشه...درسته زیاده اما خواندنش ضرر نمی کنی............یه کم هم مشکل داره ببخشید..هر کاری کردم درست نشد

 

 

 

 

 

 

 

ایرانی باشیم!!

 

شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!

 

همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!

 

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.

 

سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!

 

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!

 

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

 

چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

 

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

 

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

 

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

 

 

 

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

 

اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

 

براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

 

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

 

البته والنتاین هم اتفاق جالب و ۱ واقعه تاریخی ولی سپندار مذگان مربوط به سرزمین ماست

 

و از دست مبره اگه مثل رستم که همه فیلم هرکول دیدیم و سنبل نیرو مندی دنیاشده و رستم ایرانی تو کتابخونه ها خاک می خوره

 

..................................................................................................................................

 

ولنتاین یا سپندارمذگان؟! بهادادن به جهانی شدن یا پاسداشت خرده فرهنگ های ملی؟!

 

پنج شنبه بيست و ششم بهمن ماه 1385 ساعت 11:43

 

 

 

 

 

خوشم می آمد... دوست داشتم با تورق کتاب های تاریخی هر آن چه که به نیاکانم مربوط می شود را جستجو کنم. در خرابه های پاسارگاد، کنده کاری های بیستون، یافته های باستان شناسان، زیرزمین ها و سردابه ها سرک بکشم و چیزی بیابم که نشان از چیستی و کیستی من در بر داشته باشد!

 

 

 

اصلا عادتم شده بود که هر روز از روی بُعد زمان بگذرم و سفر کنم به گذشته ها...

 

 

 

در طی همین سفرها بود که متوجه اهمیت این کار شدم و درک این که شناخت نیاکان مشترک مان می تواند چه حس غرور آمیز و همبستگی بی نظیری به ما دهد.

 

 

 

حال وقتی از دوستی می شنوم که مثلا "مهم نفس عشق است نه زمانِ بزرگداشت آن"، در مقام توضیح، به علت هجوم یک عالم فکر، نظریه و دلیل دچار لکنت زبانِ فلج کننده ای می شوم و این می شود که تنها به این جمله بسنده می کنم که : "فرق می کند... خیلی فرق می کند..." و خلاص.

 

 

 

اصلا مگر عشق باستانی ایرانی قابل قیاس است با عشق های مدرن و امروزیِ فرنگی؟ عشقی که نمادش زمین است با آن بخشندگی بی انتهایش؟!